جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

3-چه جوری عاشق شدم ؟شیطنت های جوونی و نوجوونی مامان جونت!!

1391/11/14 3:25
نویسنده : 💚رستا💙
2,011 بازدید
اشتراک گذاری

روزای بچه گی گذشت و مامانت رسید ب نوجوونی ، نمیدونستم چرا همه به من میگن شیطون|؟؟|
 

بماند که هنوزم ک هنوزه نفهمیدم ، وقتی که پا گذاشتم ب دبیرستان متوجه ی چیز عجیبی شدم اینکه من خیلی با بقیه فرق دارم، متوجه شدم ک بچه ها ۲ دسته هستن و من جام تو هیچ کدومشون نبود عزیزم ، ی دسته دخترای خیلی مذهبی و مؤمن و دسته ی دیگه دختر های قرتی ، همشون دوست پسر داشتن ،تنها بیرون میرفتن ، شاید خیلی کارای دیگه هم میکردن اما من خبر نداشتم!! من تا ان روز ۱ دوست پسرم نداشتم ....
دسته ی اول هم ک همگی مؤمن و قرآن خون و نماز اول وقت خون و با حیا و سر به زیر ، تو دسته ی اونا هم نبودم چون نمازم گاه گاهی بود نه همیشه و اول وقت ، سر ب زیر هم ک نبودم،

تو دبیرستان به خاطر همین موضوع ۱ دوست بیشتر نداشتم که پی برابر اصل خودم بود چون با هیچکی تفاهم نداشتم!! اما پگاه ی چیز دیگه بود ، حالا امدی میبینیش نقله تره مامان ، فدات بشم ک الان تو دله من به اندازی ی هسته ی خرمایی !!
عاشقتم هسته ی خرمای من!!!

تا اینکه برای ادامه تحصیل بعد از سوم دبیرستان امدم به یکی از کشور های اروپا !! البته با بابام ،
بابام انقدر منو دوست داره ( یا بهتره بگم ک بهم اطمینان نداره!!) ک نمیزاره تا سر کوچه تنها برم چه برسه برم ی کشور دیگه!!! ،
۱ سال انجا زبان خوندم تا مقدمات رو فراهم کنم برای امتحان ورودیه دانشگاه ، ، همون موقع بود که از سر سادگی و لجبازی با دوست های دخترم ، با ی پسر ایرانی سرشناس ، دوست شدم ، خیر سرم زرنگی کردم !! آخه همه این پسرو میخاستن و من هم تورش کرده بودم ،، ان موقع سر از پا نمیشناختم !!!!! دور از چشم خانواده البته!!!

خیلی زود هم فهمیدم که کارم درست نبود چون اصلا هیچ حسی بهش نداشتم . قربونت برم تو اگه دختر شدی ی زمانی هرگز از این احمقی ها نکنی!!! ایشالا به بابت بری نه به مامانت!! من عزا میگیرم اگه مثه من باشی دلبرم !!!

من رفتم و امتحان ورودی دادم و چون وقتم با ان پسر میگذاشت و آقا هم کلی پولدار بود و ی ذره سرش ب درس نمیرفت و همش پی تفریح بود مامان جونتم از راه به در کرد و نتیجش این شد ک ان امتحانو با نهایت خاری رد شدم ،، البته ک جای کسی مثه من تو دانشگاه پزشکی نبود مامان جون .....

اما خدا نخواست ک من بد ببینم و روز جواب دادن نتایج  اوج ناراحتی و دمه در دانشگاه با پسری آشنا شدم ک به معنای واقعی عشق رسوندم و تقدیر و سرنوشتمو عوض کرد!!
آره کیشمیشه باهوشم ان مرد کسی جز بابات نبوده ..... ، هوشت هم امیدوارم به بابات بره نه من چون اون از من خیلی باهوشتره ، کیشمیشه خودم کی میای بغل مامان آخه؟؟؟( خودمونیما حالا عشقم تویی نه بابات!!!)

با این که من از اول آشناییمون فقط رنج درد بدبختی و دردسر بهش دادم اما اون منو با تمام مشکلاتم تحمل کرد و کمکم کرد به معنای واقعی کمکم کرد ، تو همه چی . دوستیمو با اون پسره به هم زدم، نصیحتم کرد ، چشمم رو به روی زندگی و واقیت ها باز کرد و تو درسم هم ب دادم رسید طوری ک برای بار دوم امتحان ورودیه دانشگاه رو قبول شدم ، اما من از روزی ک با بابات بودم فقط خوشبختی دیدم ، خنده دیدم عشق دیدم محبت دیدم و امید ، بابات دله بزرگی داره واسش دعا کن فندقه من ک همیشه موفق باشه !!، اون الان سال اول دندون پزشکی رو میخونه
خیلی جاها اون برام مثل پدر بود ، مثل بابای خودم ،حتا مهربون تر ، کمکم کرد تا مامان بیتجروبت بزرگ بشه و از تجربه های زیادی ک داشت، در اختیارم گذاشت ،ی فرق بزرگ بین مامان بابات اینه که مامانت تو ناز و نعمت بزرگ شد و خداییش دست ب سیاه و سفید نزد اما بابات بدبختی و زجر کشید تا به اینجاها رسید ، به منا ی واقعی زجر کشید عزیزم

 

زندگیمون طوری شد که من بهش وابسته شدم ، یک سال باهم کامل دوست بودیم با وجود مخالفت شدید خونوادم اما من بدون اون میمردم !! تا اینکه مامانت امد ایران و از اون موقع به بد دواها شورو شد ، مامانت پاشو کرده بود تو ی کفش که اگ به بابات نرسه حاضره بمیره و زندگی بدون اون ارزش نداره ، مامان بابا هم میگفتن ک مخالفن و  ،( اونا نمیدونستن ک من رو خره شیطون جا خوش کردم و خیال پایین اومدن هم نداشتم!!! داشتم صفااااا میکردم من!!!)

بابام مخالف بود به چند دلیل :
۱- اینکه فاصله سنمون زیاد بود تقریبا ۹ سال ازم بزرگتر بود
۲-با وجود ۲۹ سال سن دیپلم داشت و تازه داشت ادامه تحصیل میداد تو دندون پزشکی
۳- پولدار نبود و هیچی از خودش نداشت حتا ی خونه
۴-خونوادش ی خونواده ی ساده ی شهرستانی بودن
۵-میگفت ک این پسره دوست نداره با نقشه بهت نزدیک شده ..... ( چون تو ازش از هر لحاظ سر تری )
اینجاشو فک کنم اشتباه گفت چون بابات قیافش بدک نیست ، خیلی خوشتیپه و فوقولاده منظم و خوشگل هم هست !!! از من ک فک میکنم بهتر باشه !!! بازم به بابات بری از این لحاظام فینگیله من

میدونی ک چی شد ؟؟ خوب مرغه مامانت ی پا داشت جیگرم!! بلاخره به اون چیزی ک میخواست رسید !!! نامزد کردیم با هزار بدبختی!!!!!!

ایشالله نامزدی خودت ، فرشته ی من!!!!!!

پسندها (1)

نظرات (5)

الهام
14 بهمن 91 20:46
سلام رستا جون
راستش من اصلا هیچ وبلاگی رو نمیخونم ولی امروز اتفاقی پسرم خواب بود و وبلاگ شما رو دیدم و تا آخرش خوندم برام جالب بود. شما منو یاد یکی از دوستام میندازی که خیلی وقته ازش بیخبرم. من ده سال از شما بزرگترم یه پسر دارم که الان یه سال و نیم سن داره. میدونی آدم بچه شو از هر چیزی تو دنیا بیشتر دوست داره. تونستی سری به وبلاگ پسرم بزن. اگه در زمینه بارداری مشکلی داشتی و کمکی از من ساخته باشه میتونم کمکت کنم. ایشالا بسلامتی زایمان کنی.خوش باشی عزیزم.


مرسی الهام جون خیلی لطف داری ، اتفاقا منم ی دوست دبیرسان داشتم به اسمه الهام که از بعد از سوم هیچ خبری ازش ندارم ، راستی پسرت خیلی ماهه ، تا انجایی که من تجربه دارم تو زندگیم علیرضا ها همشون ماهن !!! خیلی مراقب این گل پسر باش ، خدا واست سالم نگهش داره


متین من
15 بهمن 91 0:49
سلام رستاجون شماخیلی به من شبیه هستی منم تودوران دبیرستان خیلی بازیگوش بودم وکلا شباهت های زیادی داریم همسرمنم امین 9 سال ازمن بزرگتره ومن متولد 69 هستم ویک پسردارم به اسم متین یکسال و2 ماهش هست عزیزم خلاصه همه ی پست هاتوهم خوندم
مامان امیر حسین
30 اردیبهشت 92 4:14
ای جانم می فهمم،چقدر سختی کشیدی رستا جونی.
لاله
28 خرداد 92 10:11
رستا جون وب نویس با حالی هستی و آدم از خوندن نوشته هات خسته نمیشه
داستان آشنایی و نامزدی و بارداری تونم خیلی با حاله
ایشالا که به سلامتی زایمان کنی و گل پسر ملوستو بگیری تو بغلت



سلام
مرسی عزیزم نظر لطفته که اینو میگی
ممنونم خانومیییییی
خوشحال میشم بازم اینجا ببینمت
فاطمه
9 مهر 92 22:52
سلام وبلاگتون و نوشته هاتون خوبه
امیدوارم درکنار همسر و پسرگلتون همیشه خوشبخت باشید


سلام خیلی ممنونم عزیزم
لطف داری گلم شما هم همینطور
براتون آرزوی خوشبختی و شادکامی در تمام مراحل زندگی رو دارم فاطمه خاااااانوم